به خاطر ازدواج دو تا از بچه های اداره با هم بحث ازدواج این روزها بین مجردهای اداره ی ما یکمی پررنگ و داغ شده ...
طی صحبتهایی که راجع به دغدغه هامون داشتیم دوستم داشت می گفت که این روزا توی ازدواج بحث بچه دیگه برای خیلی ها چندان جایگاهی نداره ... بر خلاف من که قویا معتقدم یکی از اهداف مهم ازدواج - اقلا برای من - همون بچه ست که شاید اگر این موضوع نباشه ازدواج جایگاه چندان جدی و مهمی توی زندگی من نداشته و نداره ... به شوخی به دوستم گفتم خوشایندترین بخش این قصه برای من اینه که بالاخره می تونم با کودک درونم از نزدیک و در جهان بیرونی ملاقات کنم !!! ( گمونم عاشقش بشم البته عشقی که خالی از حرص خوردن هم نیست احتمالا! )
ولی فارغ از همه ی حرف و حدیث ها و شوخی و جدی ها من معتقدم یکی از بزرگترین موهبتهای جهان برای یک زن، توان زایش و جان بخشیدن به موجودی با اعتبار انسانه!
و البته معتقد نیستم که یک زن فقط با زایش یه بچه، شایسته ی دریافت لقب مادر میشه ... چه بسا زنهایی که بچه ای رو به دنیا میارن و بویی از مادری نبردند و چه بسا زنهایی که بچه هایی رو مادرانه زیر پر و بال می گیرند که مادر بیولوژیک اونا نیستند ...
خلاصه که خوبه که توی سال 96 خبرهای خوب از گوشه و کنار شنیده میشه ... امیدوارم تا باشه خبرهای شادی و عروسی و تولد و ... باشه
___________________________________________
دیدم یه شب تو برکه
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
پاییز در چشم به هم زدنی به نیمه رسید ...
زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتم ... زودتر از چیزی که فکرشو می کردم این پاییز هم رو به پایانه ...
هوا نیمه سرد و بی بارونه ... آسمون نه بغضی داره و نه اشکی ...
همه چیز به طرز عجیبی ساده و معمولیه ...
مدتیه آلرژی دوباره به جون من افتاده و تنفسم رو خش دار کرده اما خوب فعلا که کج دار و مریز دارم باهاش طی می کنم ... بدترین بخش قصه اون تبهای آلرژیکه که وقتی شروع میشه توان انجام کارای تمرکزی رو ازم می گیره ...
اما خوب بازم الهی شکر ...
_________________________________________________
چند روز اخیر پشت سر هم ماموریت بودم ...
ماموریت های خوب به جاهای دور و نزدیک ...
بهترینشون ماموریتی بود که به سمت روستای سنگر نورآباد داشتم ... از این لحاظ که توی مسیر برگشت از مسیر جاده ی بوان برگشتیم و دیدن اونهمه سبزی و زیبایی و بساط انارفروش های بین راه و آبشارکهای تک و توک و حتی اون چادرهای ایلیاتی که برای استراحت به پا شده بودند، واقعا روحمو نوازش داد ...
تنها قسمت ناراحت کننده ی ماجرا دیدن جسد تازه ی یه سمور قهوه ای بود که ظاهرا ماشین بهش زده بود و خودش رو کشون کشون به حاشیه ی جاده کشونده بود و همونجا هم مرده بود ... معصومیتش و مرگ بی رد و نشونش - که روی چهره ش بیشتر شبیه یه خواب ساده سایه انداخته بود - ناراحت کننده بود ...
اما خوب، مرگ بهرحال قصه ی
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
بارون اومد ...
بالاخره ... بعد اینهمه وقت اولین بارون پاییزی ما دیشب شروع شد و خوشبختانه هنوز هم ادامه داره ...
خیلی وقت بود دیگه منظره ی ابری رو از قاب پنجره ها نمی دیدم ... الان خوشحالم ... روزهای بارونی انرژی من صدچندان میشه ... انگار که تمام دنیا از همه ی انرژی های منفی پاک میشه و فقط طراوت و تازگی رو میشه از فضای اطراف استشمام کرد.
الهی شکر ...
البته امیدوارم این بارون توی مناطق زلزله خیز هم متبرکانه بباره ... و رد دردی از خودش به جا نذاره ...
_______________________________________________________
هر چیزی در جایگاه درست خودش میتونه کمال خودش رو تجربه کنه و در موقعیت ها و جایگاههای نادرست، بخشی یا همه ی اون چیز حیف و میل میشه.
دوستی هم از این قاعده مستثنی نیست.
البته که نمیشه یک نسخه ی یکسان برای همه در تمام موقعیت ها پیچید و البته که هر موقعیتی روش خاص خودش رو می طلبه، اما بهرحال یه نکته رو نباید از نظر دور کنیم، بعضی ها ظرف بعضی چیزها نیستند. همیشه باید حد همه چیز رو رعایت کرد. نباید توی دوستی ها و حتی عشق، فوران احساسی کنیم. نباید مداوم باشیم ... باید بودنمون معنادار باشه ... باید حضورمون لازم باشه.
مثل همین بارون ...
که بعد از اینهمه انتظار وقتی می باره برای اکثریت عزیز و خواستنیه ...
حضور باید با ضرورت همراه باشه ... یعنی جایی باش که بودنت، ضرورت داره ...
__
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
همه چیز به طرز غریبی شبیه یک کمدی به نظر می رسه ...
احساساتی که در یک جایگاه خیلی آتشین و تند و تیز هستند در یه جایگاه دیگه نه تنها اونقدر پر هیجان نیستند بلکه گاهی حتی اصلا موجودیت ندارند ...
چیزی به اسم قضاوت، واقعا جایگاهی نداره وقتی از عمق جان درک می کنیم که همه چیز به طرز غریبی به شرایط و هزاران هزار فاکتور خطی و غیرخطی وابسته ست ...
_______________________________________________
- تو خیلی مهربونی ...
این جمله رو مدتیه که زیاد شنیدم ...
اما من واقعا مهربون نیستم ... فقط کاری رو که فکر می کنم درسته انجام میدم ... شاید همین از منظری مهربونی به نظر برسه اما در مناظر دیگری هم ممکنه خودخواهی جلوه کنه ... این به شدت بستگی به دیدگاه طرف مقابل داره و اینکه عملکرد من چقدر با منافع شخصی اون در تضاد یا هماهنگی هست ...
اغلب ما آدما یا موقعیتها رو اونطوری که می بینیم و درک می کنیم، قضاوت می کنیم نه اونطوری که واقعا هستند. اغلب ما ارتباطات و حوادث پیش رومون رو بر اساس منافعی که برای ما دارند یا احیانا مضراتشون - باز هم برای شخص خودمون - ارزیابی می کنیم و درباره شون حرف می زنیم.
_______________________________________________
امروز توی کوه قدری سکوت و خلوت خوشایند رو در خلال تنهایی کوتاه اما دلچسبی که سر راهم قرار گرفت، مزه مزه کردم ...
هوا خوب بود - سرد و ملس ... در کنار جمع دوستانه
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30